بررسی و نقد سریال فلیبگ | Fleabag
بنظرم همه ماها، یه فیلیگ تو وجودمون داریم…
سریال در هر قسمت کلی حرف درست حسابی دارد و کارگردان سخت در تلاش بود که حرفهایش را به سادهترین حالت ممکن بیان کند و اصلا نمی خواهد مخاطب درگیر سینمای روشن فکری و عمیق باشد تا بتواند راحت ارتباط بگیرد.
«آدما اشتباه میکنن.» به همین خاطر هست که ته مدادها پاککن میذارن.
این یکی از دیالوگهای بهیادماندنی از سریال فیلیبگ است، شاید هم چون یکی از نویسنده های سریال (فیبی والر بریج) خودش آمده و نقش اصلی را بازی کرده، به همین دلیل بین بازی و فیلمنامه ارتباط خیلی نزدیکی دیده میشود.
در خصوص شکستن دیوار چهارم هم که قبلاً گفتم، مهران مدیری خودمون یکی از بهترینها بوده بنظرم تو این زمینه و شاید یه روز به یه بلاگ پست تخصصی در این مورد بنویسم.
این مینی سریال که در دو فصل 6 قسمتی منتشر شده است، نکات جالب زیادی دارد، شاید تِرندترین آن، شروع اپیزود دوم، از فصل اول باشد که مسافرین مترو یکییکی با صدای بلند شروع میکنند به آهنگ خوندن و صدا که قطع می شود. آن لحظه فیلی بگ می گوید: فک کنم پریود شدم و سپس تیتراژ سریال پخش می شود.😌✌️ نکته بعدی گفتوگویی است که فیلیبگ با شخصیت برندهی «جایزه مالی تاجر برتر» دارد؛ زنی موفق، باهوش و بهظاهر کاملاً مسلط که در فضای کافه، بیهیچ اغراق یا شعار، به یکی از صادقانهترین مکالمات سریال جان میدهد. این سکانس از آنجا درخشان میشود که دو جهان کاملاً متفاوت روبهروی هم مینشینند: زنی که مسیر موفقیت حرفهای را با انضباط و قدرت طی کرده و زنی که هنوز درگیر آشفتگیهای عاطفی، فقدانها و سردرگمیهای درونی خودش است. گفتوگو از جنس نصیحتهای کلیشهای نیست؛ بلکه بهشکلی آرام و حتی گاهی تلخ، درباره تنهایی، عشق، بدن، ترس از پیری و بهایی که آدمها برای «موفق بودن» میپردازند شکل میگیرد. شخصیت تاجر، بیپرده اعتراف میکند که رسیدن به جایگاهی که جامعه آن را تحسین میکند، الزاماً به معنای آرامش یا خوشبختی نیست. این صداقت، دقیقاً همان نقطهای است که فیلیبگ را وادار میکند برای لحظهای نقاب شوخی و طعنه را کنار بگذارد و فقط گوش بدهد. در بخشی از این مکالمه، وقتی بحث به درد، رنج و پذیرش آن میرسد، جملهای گفته میشود که مثل یک سیلی آرام اما ماندگار عمل میکند؛ اینکه بعضی دردها قرار نیست حل شوند، فقط باید پذیرفته شوند و ادامه داد. همین نگاه واقعگرایانه است که سکانس را از یک گفتوگوی ساده در کافه، به لحظهای ماندگار و انسانی تبدیل میکند. این صحنه نمونهی کامل توانایی سریال در نوشتن دیالوگهایی است که هم عمیقاند و هم کاملاً زمینی. نه شعار میدهند، نه اغراق میکنند؛ فقط حقیقت را، آنطور که هست، روی میز میگذارند. شاید به همین دلیل است که این گفتوگو برای بسیاری از مخاطبان، یکی از بهیادماندنیترین لحظات فیلیبگ باقی مانده است. تو این سکانس هم، دوست صمیمی فیلیگ برای اینکه اونو آرومش کنه، باهاش شوخی میکنه حتی دلتنگی کن من خودتم، چطور قرار بود سرزنشت کنی خودت؟ 😂😂
۱. صداقت بیرحمانه؛ قلب تپندهی Fleabag
بزرگترین نقطه قوت سریال، صداقتی است که هیچ تلاشی برای زیبا جلوهدادن خود نمیکند. فیلیبگ نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ او انسانی است پر از تناقض، اشتباه، خودخواهی، ترس و نیاز به دوستداشتهشدن. سریال بهجای قضاوت، فقط او را نشان میدهد. همین بیواسطه بودن باعث میشود مخاطب بارها با خودش بگوید: «این دقیقاً منم». Fleabag آینهای است که دوست نداریم زیاد به آن نگاه کنیم، اما نمیتوانیم چشم از آن برداریم.
۲. طنز؛ سپر دفاعی در برابر رنج
طنز در این سریال صرفاً برای خنداندن نیست؛ کارکرد روانی دارد. شوخیهای فیلیبگ اغلب درست در لحظههایی میآیند که درد، شرم یا اندوه در اوجاند. خنده در اینجا یک مکانیسم بقاست. هر جا که حرفزدن سخت میشود، شوخی وارد میشود. این همان جایی است که سریال هوشمندانه نشان میدهد چطور بسیاری از ما با خندیدن، از مواجههی مستقیم با زخمهایمان فرار میکنیم.
۳. شکستن دیوار چهارم؛ گفتوگوی خصوصی با تماشاگر
شکستن دیوار چهارم در Fleabag فقط یک تکنیک فرمی نیست؛ یک رابطه است. فیلیبگ وقتی به دوربین نگاه میکند، درواقع دنبال همدست میگردد. تماشاگر تبدیل میشود به کسی که رازها به او گفته میشود، اما در عین حال هیچ کاری از دستش برنمیآید. این ارتباط صمیمی، بعدها وقتی خدشهدار میشود، ضربهی عاطفی شدیدی وارد میکند و دقیقاً همانجاست که میفهمیم این تکنیک چقدر حسابشده و روایی بوده، نه نمایشی و تزئینی.
۴. زنانگی، بدن و درد؛ بدون شعار
سریال درباره بدن زن، میل، قاعدگی، پیری، حسادت، فقدان و تنهایی حرف میزند، اما هرگز شبیه بیانیه یا مانیفست نمیشود. Fleabag مسائل زنانه را «زندگی» میداند، نه موضوعی برای توضیح دادن یا توجیه. همین عادیسازی است که آن را قدرتمند میکند. سریال نمیخواهد چیزی را اثبات کند؛ فقط تجربهای را روایت میکند که واقعی، گاهی ناراحتکننده و اغلب آشناست.
اگر بخواهم در یک جمله جمعبندی کنم:
Fleabag سریالی است که بهجای تلاش برای خاصبودن، صادقبودن را انتخاب میکند؛ و همین انتخاب، آن را خاص کرده است